ماجرا را که برای دوستان تعریف کردم اول ساکت شدند ،
بعد دکتر نظری گفت
با اون دست دادی؟
هنوز گرمای دست کش پشمی مرد را در کف دستم احساس می کردم.
گفتم
آره مگه چيه؟
یکی دیگر از بچه ها خیلی جدی گفت
خوب رو بوسی هم می کردی؟ پول هایت را هم دو دستی تقدیم می کردی؟
و همه ی کسانی که اول صبح داروخانه ی دکتر فرزین جمع بودند خنديدند.
چند ماهی می شد به شهر الف آمده بودم برای طرح تخصصی. اولین متخصص رشته ی خودم در آن شهر کوچک جنوبی بودم. خانهی پزشکان داخل خود محوطه ی تنها بیمارستان شهر قرار داشت و مرا در آخرین خانهی ردیف ساختمان ها جا داده بودند.
نصف شب بود که احساس کردم مردی دارد کورمال کورمال روی دیوار اتاق ام دست
می کشد تا کلید برق را پیدا کند.
از روی تخت پریدم و چراغ را روشن کردم.
مرد هیکلی و مهیبی به نظر می رسید
شاید چون با شالی سر و صورت اش را پوشانده بود.
چاقویی طرفم گرفت و گفت :
پول هاتو بده.
تازه متوجه جزئیات بیشتری شدم.
رادیو کوچک ام کنار در ورودی بود. جلوی در هوا خنک بود و شب راحت می نشستم و البته به زحمت رادیو فردا یا بی بی سی
گوش می کردم.
رادیو را زیر بغل زده بود همراه با کنسروهای ماهی و لوبیا که همان دیشب خريده بودم و کنار دیوار انداخته بودم.
گفتم :
پول؟
رو به روی اش ایستاده بودم
زیر تخت را نشان دادم.
اون جاست. کیف پول ام …
چاقو را جا به جا کرد و خم شد کیف را برداشت. زانو زد. چاقو را گذاشت روی زمین و مشغول کیف پول شد. حاضر بودم به خاطر آن همه ذوقی که کرده بود کل محتوای اش را
به خودش ببخشم.
یک دفعه کیف را طرفم پرت کرد.
جا خوردم…
عکس مادرم داخل کیف بود و گویا آن بینوا
با ديدن عکس برق گرفته باشداش، شرمنده از گناهی که لابد مرتکب شده بود،ملتمسانه
نگاه ام کرد:
خودت بازش کن و پول را دربیاور.
همان کار کردم.
داشتم شک می کردم نکند دارم یکی از آن رویاهای مسخره ای را می بینم که معمولا
به دنبال خيال پردازی های روز، خواب ام را به یک سینمای تک نفره مبدل می کند.
بچه ی تهرانی؟
گفتم :
بله با اجازه ی شما.
گفت
دروغ می گویی. قیافه ات شبيه
این جایی هاست.
گفتم :
ممنون
و بعد فکر کردم
تشکرم به خاطر دروغ گویی ام بوده یا شبيه بودن ام به آن جایی ها؟
گفت :
همه اش این قدر پول داری؟ مگر دکتر نیستی؟
گفتم :
خوب مطب که ندارم. درمان گاه دولتی شهر کار می کنم. هنوز حقوق نداده اند …
گفت :
ای بابا… بخشکی شانس!
و راه برگشت را در پیش گرفت. چاقو روی زمین جا ماند.
پشت سرش رفتم.
دید که کار خاصی نکردم و آرام بدرقه اش می کنم بدون هیچ کلامی با من دست داد و از در بیرون زد.
هنوز گیج بودم.
با خودم گفتم
خواب بود، درسته؟
که صدای داد و فریادی از میدان ورودی شهر بلند شد که به دیوار بیمارستان چسبیده بود.
فردا صبح معلوم شد ماشین پلیس شهر که سالی یک بار هم آن طرف ها پیدایش نمی شود نصف شب کنار دیوار بیمارستان ایستاده بوده که مرد خودش را از روی دیوار می اندازد پایین و ناگهان پلیس را می بیند که دارد به او دست بند می زند.
بیچاره حق داشت.
خیلی آدم خوش شانسی نبود.
حمید یوسفی


بدون دیدگاه