100 1

گفت
یکی شان را هر روز می بینم. کارتون خواب شده. یکی دیگر دست فروشی می کند آن یکی سر چهارراه گدایی…چند تایی شان را از خرابه ها جمع کردند…اور دوز کرده بودند…
گفتم خوب!
گفت
جوان های درست و حسابی بودند بیشتر شان. سر حال. خوش تیپ. خانواده دار
گفتم خوب !
گفت
خوب! من بودم… من بودم که آوردم شان توی خط. آن بیچاره ها فرق چوب کبریت را از سیگار نمی فهمیدند. خیلی چشم و گوش بسته بودند، طفلی ها…
گفتم خوب!
گفت
من بودم که با این کثافت ها، آشناشان کردم، انداختم شان توی ماجرای مصرف…
گفتم حالا؟
گفت
حالا من اینجا هستم دکتر… رو به روی شما نشسته ام…خودم را کشيدم بیرون از منجلاب… زن گرفتم شغل گرفتم کار و بارم توپ است،
آنها را می بینم و خودم را که نجات پیدا کردم…
گفتم نجات؟
گفت
بله… نجات… آنها چه؟ یا گوشه ی خیابان افتاده اند یا توی قبرستان…
واقعا شما چه فکر می کنید؟
گفتم فکر؟ هیچ فقط…
گفت
فقط چه؟
گفتم فقط برو بیرون و به منشی بگو فعلا مراجع نمی بینم.
در که بسته شد ، کنار پنجره رفتم و کامل بازش کردم…

حمید یوسفی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *