نکته:
این یادداشت برای فروردین ماه چند سال پیش است. بد نیست خواندن و تاملی، شاید.
آن شب از مسافرت نصف روزه برگشته بودیم. داشتم یک فیلم سینمایی قدیمی را می دیدم ( شب های روشن ساخت سال ۱۹۵۷ که البته نسخه ی ایرانی اش ساخته ی آقای موتمن از فیلمهای محبوب ام است).
ناگهان درد شدیدی در بدنم احساس کردم ،
افتادم روی زمین.کمر درد وحشت ناک یک طرف ستون فقرات ام را گرفته بود که به ناله ام انداخت …
تجربه ی چنین دردی را نداشتم، هر وضعیت بدنی که می گرفتم دردم تغییر نمی کرد.
همسرم که متوجه من شد به کمک ام آمد، کیسه ی آب گرم برایم آماده کرد .خودم هم دارو ی شل کننده ی عضلات خوردم و دراز کشیدم ،درد کم کم ساکت شد و خوابم برد.
صبح بدون هیچ مشکلی بیدار شدم …
روز بعد ،همه چیز خوب است.
حالم خوب است، و بل که حس خوشی دارم
درد داشتن مرا هشیار کرده،
که انگار همین صبح برخاستن و تنی بدون درد را با خود این سو و آن سو بردن
چه سعادت بزرگی مي تواند باشد.
حرف البته ساده است، و بسیار تکراری…
قدر عافیت کسی داند که
به مصیبتی گرفتار آید
اما تجربه و حس آن با پوست و خون خود
چیز دیگری است ،به قول بزرگی :
دنیا دنیای اضداد است، قدر نور را تاریکی دیده ها می فهمند ، قدر نان را گرسنگی کشیده ها
و قدر بودن با دیگران و عزیزان را نبودن و فقدان یکی از ایشان…
زندگی پیچیده است
(بورخس می نویسد بدیهی ترین ویژگی عالم
پیچیده گی است ) .
غم و رنج خود و اطرافیان و مردم سرزمین ات ، استرس ها و مشکلات سیاستهای افتضاح و دنیای دیوانه …
زندگی بسته ی بزرگی است که همه چیزی از آن بیرون می آید ( در فارست گامپ ضرب المثلی تکرار می شود که انگار زندگی جعبه ی شانسی است که نمی دانی هر بار چه چیزی از آن در می آید، یا جمله ای به این مضمون )
مساله این است که چرا فقط دنبال سیاهی و درد در آن می گردیم چرا به خنده ی کودکی در خیابان، غوغای گنجشک ها بر درخت ها، دختر و پسر جوانی که بهم چسبیده اند و از خنده سرشار ند ، نگاه نمی کنیم …
یادم می آید خیلی سال قبل ،
یکی از دوره های افسردگی ام بود…
مجرد بودم و کاری نداشتم. عادت ام بود صبح ها می رفتم به کتاب خانه ملی که آن زمان در خیابان سی تیر بود .
کتاب ها حالم را خوش می کردند.
در ایستگاه اتوبوس نزدیک میدان فلاح ،سوار ماشین شدم .ایستگاه کنار مهد کودکی بود و نزدیک ظهر شده بود و بچه ها بیرون می آمدند و با والدین شان می رفتند . بچهها خندان و بازی کنان با دوستان و بزرگ تر های خود می رفتند و خیابان را با حضور خود شادمان میکردند. انگار همه ی دنیا همراه شان می خندید…
در اتوبوس بودم و این صحنه ی پر از شور و نشاط کودکانه را به تماشا نشسته بودم، من افسرده حس کردم آن گرفتگی سینه و تلخی درون ام دارد محو می شود خنده های کودکان زیبایی و حیات را برای من هدیه آورده بود.
معلوم است که برای چنین پدیده هایی در افسردگی پاسخ ها و توجیه های روان شناختی هست، این که در اوج نومیدی و میل به نیستی،آدمی به دنبال زندگی و بهانه های آن می گردد…
هدف من از نوشتن این تجربه و تجربه ی دیشب ام گفتن از مکاشفه ای است که ناگهان بر شخص وارد می شود ، این که درد ها و رنج ها گریز ناپذیرند اما گویی در این دنیای اضداد تجربه تاریکی و درد به ما لذت نور و حال خوب را می فهماند.
درد و رنج را باید درمان کرد به دنبال راه حل باید بود .گاهی این راه حل آسان به دست نمی آید و گاهی اساسا راه حلی نیست.
وقتی عزیزی، فرزندی …از دست می رود و مصیبت بزرگی نازل می شود ، کدام راه حل؟
غم و فسردگی در جان می نشیند و درد با تلخی و بی رحمی،بر وجودت تازیانه می زند.
می توان در این بسته ی زندگی که این همه چیزهای ناخوش را نصیب مان کرده، جست و جو کرد
درمان درد را یافت، لحظات اندک خوش را جست و جو کرد و دست کم به صدای این یاکریم که در کوچه می خواند دل سپرد … یا همین باران، یا بوی خوش خاک که از پس خیسی فضا را پر کرده…
شک ندارم درد ها و رنج ها با اضداد خود همراه اند و جستن و یافتن و لذت بردن از آن ها از خنده های کودکانه ،عاشقان جوان و پرنده هایی که آواز می خوانند کار آسانی است ،
جور دیگر باید دید…
حمید یوسفی فروردین ماه ۱۴۰۰


بدون دیدگاه